السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)
66
قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)
جهت وجود آنها نبود من هرگز تو و بهشت و دوزخ و آسمان و زمين را نمىآفريدم ، پس بر حذر باش از اينكه به آنها به ديده حسد نظر كنى ، ولى آدم منزلت آنها را آرزو كرد ، پس شيطان بر او تسلّط يافت تا وقتى كه از آن درخت ممنوع خورد و شيطان بر حوّا نيز تسلط يافت چون او به ديدهء حسد در فاطمه عليها سلام نظر كرد ، پس از آن درخت ممنوعه خورد و خداوند آن دو را از بهشت خود بيرون راند و آنها را از جوار خود بسوى زمين هبوط داد . در اين خصوص مىگوئيم : در بارهء درخت ممنوعه اختلاف فراوان است ، بعضى مىگويند : آن درخت خوشهاى گندم بوده و اين روايت را ابن عباس نقل كرده و بعضى روايات نيز آن را تأييد مىكنند ، و بعضى گفتهاند آن درخت انگور ، كافور و يا انجير بوده است و بعضى آن را درخت دانش يا علم به خير و شرّ دانستهاند و بعضى نيز گفتهاند آن درخت ، درخت جاودانگى بوده كه ملائكه از آن خوردهاند و همهء اين وجوه در روايات آمده است و اين روايت كه ما از امام رضا ( ع ) نقل كرديم جامع بين اكثر روايات و اقوال است و به زودى روايتى كه جامعتر از اين روايت هست نيز خواهيم آورد و مراد از حسد در اينجا غبطه است كه البته ترك آن بهتر از ارتكاب آنست و اينكه امام ( ع ) فرمود : آدم منزلت آنها را آرزو كرد دال بر معناى غبطه است ، و نيز معناى درخت حسد ، درختى است كه خوردن ميوهء آن باعث حسد مىشود . كتاب ( علل الشرائع ) با اسناد به امام باقر ( ع ) مىگويد : اگر آدم مرتكب آن خطيئه نشده بود ، هيچ مؤمنى ابدا مرتكب گناه نمىشد و اگر خداوند عزّ و جل توبهء آدم را نمىپذيرفت ، توبهء هيچ مؤمنى را نيز قبول نمىكرد . و در همان كتاب از ابى عبد اللَّه ( ع ) نقل شده كه : وقتى خداوند آدم را از بهشت هبوط داد ، بر چهرهء او لكهء سياهى از سر تا پايش پديدار شد ، پس آدم غمگين و گريان گرديد ، آنگاه جبرئيل به نزد او آمد و گفت : اى آدم چرا گريه مىكنى ؟ گفت بدليل اين خال و لكهء سياهى كه در من پديد آمده ، جبرئيل گفت : برخيز و نماز بگذار و آن وقت نماز صبح بود ، پس از نماز آن لكهها تا سينهاش محو شد ، سپس جبرئيل در وقت نماز ظهر به نزدش آمد و گفت : اى آدم نماز بگزار ، آدم نماز ظهر را به جا آورد و آن لكهها تا حدود شكم و نافش محو شد ، تا وقتى كه هنگام عصر رسيد ، جبرئيل آمد و او را مأمور به نماز عصر كرد و وقتى كه آن نماز را بجا آورد لكهها تا زانوانش